دو روز سخت ولی عالی...
نفسم از روزی بگم که تصمیم گرفتیم بریم باغ پدر جون خوش گذرونی با دختر خاله ها و پسر خاله های بابایی و چند نفر دیگه این جوری شد که 10 فروردین روز بعد عروسی همه راه افتادن رفتن باغ ما یه خورده کار داشتیم یه ساعت بعد از بقیه راه افتادیم البته دوست نداشتم از اتفاق بد بگم برات ولی زندگی همینه دیگه خلاصه وقتی رسیدیم مسیر باغ دیدیم چند تایی ماشین وایسادن تو یه لحضه هم همچین برفی شروع به باریدن کرد که همه جا راه بسته شد من که ماشین هارو دیدم گفتم اینا یکی از ماهاست بابایی گفت نه ولی وقتی جلوتر رفتیم دیدیم دختر خاله بابا اینان که تو از سه طرف هم ماشینشو زدن ولی خدارو شکر خودشون چیزیشون نشده بود فقط ماهان جون کمی پی...
نویسنده :
مامان علی(نازی)
0:10




